پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

تو
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
 



امروز کنار من باش

فردا نیستم
من فردا در تو گم میشوم

من_فردا
در اشک عطسه تو غرق میشوم

فردا_من
در خنده تو درد میشوم

فردا_مرا
جای دیگری در ذهن خود بیاب

امروز کنارم باش

فردا_ شاید
زیر بار سنگین نگاه تو خمیده باشم

فردا_شاید
زبان دیوانه من هذیان گوی نام تو باشد

فردا_شاید
از چشمانت وارد شوم و در قلبت سقوط کنم

با من باش
من از تاریکی این جاده میترسم

(m.j)


 
 
لطفا
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸
 

بنویس

از خستگی روزهای شیرین بنویس

از هق هق شبانه ناودون بنویس

بنویس

از زمین خوردن دنیا بنویس

از شبنم روی چشمات بنویس

بنویس

از نشئگی باد میون موهات بنویس

از تشنگی پروانه رو لبهات بنویس

بنویس

از نگاه  قبیح سنگ بر اندام درختان بنویس

از تقدیر سرد زمستان بنویس

بنویس

از داغ مرگ مردان بنویس                                  

از کراهت خنده رندان بنویس

بنویس

از ناز کردن گل میون دستات بنویس

از دل خسته خستت بنویس

(m.j)


 
 
تو
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸
 

به دنبال کدامین شعر اینجایی

که در سلسله موی تو نیست


 

 

 

 

ز کدامین راه پوییدی

که پایانش چشم تو نیست

 

 

 چگونه جام جانم را نوشیدی

که از لبت نوشین شد

و این تقلب قلب تو بود

 

من تو را میشناسم ای باران

تو از جنس سخت بخت نیکانی

 

گناه دست من چیست

که کوتاه است و به زلفانت نمیرسد

(m.j)


 
 
ایران زمین
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
 

ایران زمین آی ایران زمین

 

 

 

با آن درختان زیبایت

و سواران چابک سوارت

در تو عشقها زاییده شود

و ابن سینا برخیزد

تو از خوردین آغاز وبه خوردین پایان میپذیزی

آه ایران زمین تو محبوبترین فرزند شهرک غرب هستی

(m.j)


 
 
تولد مرگ
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩
 

من بارها

در اغتشاشات ذهن تو

باتوم را با نون خوردم

ذهن مغشوش تو

مشغول فتنه هاست

که کمترین آنها مرگ من است

(m.j)



 
 
اشک
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

دوست دارم بگریم

 به گذشته پر گریه باران

به چشمان پر پینه آفتاب

دوست دارم بگریم

به لبان ترک خورده بیابان

به تب یخ بسته شب

دوست دارم بخندم

به حال زار خوشبختی

(m.j)


 
 
دیو
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢
 

دیگه توشهردلم خونۀ مهتاب نیست

 توی این شعر سیام دختر آفتاب نیست

حتی پشت پلک من تصویرآواره

آخه شهر پریا وسطش دیواره:

وسط شهر پریا یه نازپری نشسته بود

میون قلب نازپری یه عالم غم نشسته بود

 

غمش رو وقتی دیدم

دوون دوون دویدم

دیو سیاه و دیدم

واسش نشون کشیدم

 

گفتمش دل سیاهت

با دست پر گناهت

چشمای زشت و اخموت

سینۀ زشت و پر موت

 

چی کرده که نازپری

هی میباره شرشری

بارون اشک وغصه؟

برام بگو این قصه

گفتش:

 دل سیاهم 

دستای پر گناهم

با این صورت زشتم

با این ذات پلشتم

یه روزی مال اون بود

تو پروبال اون بود

 

تا اونو من میدیدم 

گل جلو پاش میچیدم

زندگیمو میباختم

هرچی می خواست می ساختم

هر وقت میگفت می مردم

دلمو واسش می بردم

 

اما یه روز نازپری

تنهام گذاشت و رفتش

رفتش و بر نگشتش

 

خبر رسید:

نازپری

رفته پیش غریبه

دلش پراز فریبه

 

ناز پری دل میبره

غریبه ناز میخره

نازپری دلش رو میده

غریبه پولش رو میده

 

غریبه میگه اون بالا

بالای شهر پریا

برات یه قصر میسازم

بهت دلمو میبازم

اگه بیای اینور نهر پریا

میکنمت سرور شهر پریا

هرچی بخوای میارمت

بالای سر میزارمت

 

گفتمش:

همش دروغه

چشاش چه بی فروغه

غریبه دلش سیاهه

چشاش فریب ماهه

 

اما میگفت نازپری

با خلق زشت و جری:

کجاست آبت کجاست نونت؟

کجاست درد بی درمونت؟

 

وقتی اینو شنیدم

از جا یهو جهیدم

خط و نشون کشیدم

دیوشدم و دویدم

وسط شهر پریا دیوار بلند کشیدم

 

گذشتش و گذشتش

غریبه تنهاش گذاشتش

رفتشو بر نگشتش

 

حالا اون زار و گریون

اونور شهر پریون

همش دعا میکنه

منو صدا میکنه

 

منم دلم سنگ شده

سرم گیج و منگ شده

حالا که صبح منه

میخوام اونم بشکنه

 

میون شهر میرقصم

عشق نمیخوام تو قصم

فقط میخوام نازپری

هی بباره شر شری

تا هردومون بمیریم

شاید تو قصۀ بعد دست همو بگیریم

(m.j)


 
 
لبخند
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

غم انگیز است که انسان مدرن به روی تمام چیزهایی که ممکن است در ماورا فهمش قرار بگیرد سرپوش میگذارد وحتی این نظر را که چیزی میتواند در ورای تصور او وجود داشته باشد, و زندگی در جهان هستی میتواند به هر علت در مفهومی والاتر داشته باشد را مسخره میکند.

 انسان خودش را عقل کل میداند وبالاتر از همه چیزقرار میدهد. به همین علت هم با ترس و وحشت به مشاهده دنیایی نشسته که با چنین تلقی سلطه جویانه ای برای زندگی سگها محیط مناسب تریست.

واسلاوهاول.وسوسه


 
 
یاد
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
 

تمام نفرتی که از تو دارم

عشقیست که از تو مانده

دوستت دارمی که هرگز به تو نگفتم 


 
 
هیس
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
 

سکوت

تیک تاک عقربه انگشت

بر روی ساعت شقیقه ام

نامم چه بود؟ و راهم چه؟

هان؛ 

من شکست اندوه توام در غربت

من نوستالوژی از یاد رفته توام.

و نیازی به من نیست مرا

زیرا من آن عمل تقبیح شده توام

که هیچ مصلحتی در نظام عشق تو ندیدم


 
 
نماز
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥
 

من با نیاز به نماز

به ناز، ناز نگاهت زنده ام 

و گاه به گاه در نگاهت

اندازه میبینم عشق را

و مشق میکنم نام تو را

هر لحظه m.j


 
 
آزادی
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
 

آزادی آی آزادی

کجایی کز نقش صورتت

تنها سایه روشنی پیداست در تاریکی 

با پوزخندی تهوع آور.

آزادی تو آزادی 

و من اسیر

اسیر آن چشمان شهوت انگیزت.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌(m.j)


 
 
← صفحه بعد