دوست دارم بگریم
به گذشته پر گریه باران
به چشمان پر پینه آفتاب
دوست دارم بگریم
به لبان ترک خورده بیابان
به تب یخ بسته شب
دوست دارم بخندم
به حال زار خوشبختی
(m.j)
دیگه توشهردلم خونۀ مهتاب نیست
توی این شعر سیام دختر آفتاب نیست
حتی پشت پلک من تصویرآواره
آخه شهر پریا وسطش دیواره:
وسط شهر پریا یه نازپری نشسته بود
میون قلب نازپری یه عالم غم نشسته بود
غمش رو وقتی دیدم
دوون دوون دویدم
دیو سیاه و دیدم
واسش نشون کشیدم
گفتمش دل سیاهت
با دست پر گناهت
چشمای زشت و اخموت
سینۀ زشت و پر موت
چی کرده که نازپری
هی میباره شرشری
بارون اشک وغصه؟
برام بگو این قصه
گفتش:
دل سیاهم
دستای پر گناهم
با این صورت زشتم
با این ذات پلشتم
یه روزی مال اون بود
تو پروبال اون بود
تا اونو من میدیدم
گل جلو پاش میچیدم
زندگیمو میباختم
هرچی می خواست می ساختم
هر وقت میگفت می مردم
دلمو واسش می بردم
اما یه روز نازپری
تنهام گذاشت و رفتش
رفتش و بر نگشتش
خبر رسید:
نازپری
رفته پیش غریبه
دلش پراز فریبه
ناز پری دل میبره
غریبه ناز میخره
نازپری دلش رو میده
غریبه پولش رو میده
غریبه میگه اون بالا
بالای شهر پریا
برات یه قصر میسازم
بهت دلمو میبازم
اگه بیای اینور نهر پریا
میکنمت سرور شهر پریا
هرچی بخوای میارمت
بالای سر میزارمت
گفتمش:
همش دروغه
چشاش چه بی فروغه
غریبه دلش سیاهه
چشاش فریب ماهه
اما میگفت نازپری
با خلق زشت و جری:
کجاست آبت کجاست نونت؟
کجاست درد بی درمونت؟
وقتی اینو شنیدم
از جا یهو جهیدم
خط و نشون کشیدم
دیوشدم و دویدم
وسط شهر پریا دیوار بلند کشیدم
گذشتش و گذشتش
غریبه تنهاش گذاشتش
رفتشو بر نگشتش
حالا اون زار و گریون
اونور شهر پریون
همش دعا میکنه
منو صدا میکنه
منم دلم سنگ شده
سرم گیج و منگ شده
حالا که صبح منه
میخوام اونم بشکنه
میون شهر میرقصم
عشق نمیخوام تو قصم
فقط میخوام نازپری
هی بباره شر شری
تا هردومون بمیریم
شاید تو قصۀ بعد دست همو بگیریم
(m.j)
غم انگیز است که انسان مدرن به روی تمام چیزهایی که ممکن است در ماورا فهمش قرار بگیرد سرپوش میگذارد وحتی این نظر را که چیزی میتواند در ورای تصور او وجود داشته باشد, و زندگی در جهان هستی میتواند به هر علت در مفهومی والاتر داشته باشد را مسخره میکند.
انسان خودش را عقل کل میداند وبالاتر از همه چیزقرار میدهد. به همین علت هم با ترس و وحشت به مشاهده دنیایی نشسته که با چنین تلقی سلطه جویانه ای برای زندگی سگها محیط مناسب تریست.
واسلاوهاول.وسوسه
تمام نفرتی که از تو دارم
عشقیست که از تو مانده
دوستت دارمی که هرگز به تو نگفتم
سکوت
تیک تاک عقربه انگشت
بر روی ساعت شقیقه ام
نامم چه بود؟ و راهم چه؟
هان؛
من شکست اندوه توام در غربت
من نوستالوژی از یاد رفته توام.
و نیازی به من نیست مرا
زیرا من آن عمل تقبیح شده توام
که هیچ مصلحتی در نظام عشق تو ندیدم
من با نیاز به نماز
به ناز، ناز نگاهت زنده ام
و گاه به گاه در نگاهت
اندازه میبینم عشق را
و مشق میکنم نام تو را
هر لحظه m.j
آزادی آی آزادی
کجایی کز نقش صورتت
تنها سایه روشنی پیداست در تاریکی
با پوزخندی تهوع آور.
آزادی تو آزادی
و من اسیر
اسیر آن چشمان شهوت انگیزت.(m.j)
|
|
امروز عروسی من با توست ای خوبی، تو خوبی
تو خو گرفته ای به بی
ای پیشوند فقدان
تو به خودت هم خیانت می ورزی
توبلندترین داستان کوتاهی هستی
که احمق وار خوانده امت تا به کنون
آه هللویا.
نیازت دارم خواب، خوب؟
لالالا، چقدر چرت گل پونه
هنوزم رنگ سیلی هست روی گونه
لالالا چقدر تلخه،
چه قدر تلخه؟ (m.j)
این شعر در تاریخ ١٩ خرداد در این وبلاگ منتشر شد که اشتباها حذف شد
امشب دوباره گذاشتمش(با عرض پوزش)
|
|
به جنگ با تو داده بودم تن
تن به تن
در خواب، خوابی خوب
همچو شتر میبوسیدم
لبت را مگس وار
بازوانم پر از عشق بود
داغ بودم و تشنه
در چشمانم آتشی گرگر میکرد
ویرانگر
به مانند فندکی برای پایپ.
یک چیز تگرگی میخواستم،
سرد مثل نگاهت.
تمام بدنم قالب اندام تو بود
اما تو همچو کیکی سرد
از این قالب بودی جدا.
خیره بودم به رد پاهای تو
که کم کم پر میشد
از خاک بادی وراج
(m.j)
دوست دارم بگریم
و گریه کنم در گرداگرد این تنگترین دایره
و بخندم در گریه تو
اما تلخ،
کمی بیشتر از عاشقانه.
ناخنت را به من بده تا بلاکم آنرا
به رنگ آسمان.
و بده به من لب
تا لبت را بروژم به رنگ کبودی فشار لبم.
چشمانت را به من بسپار
تا بلنزم سپیدی چشمت را،
به سرخی شبگریه هایم.
سینه ات مال من است،
نه برای شیر فرزندم:
که سپری سازم فولاد شکن.
نامم اما از آن توست
که هرچه گویی به ز آن تویی
ای عشق نا دیده من
زنده ام،
شاید.
(همگی ببخشید)
بارون؟ ها ها باران؟
دوستش دارم اما پشت شیشه.
فقط بویش را
آنهم در پس اوهام خویش
← صفحه بعد