غم انگیز است که انسان مدرن به روی تمام چیزهایی که ممکن است در ماورا فهمش قرار بگیرد سرپوش میگذارد وحتی این نظر را که چیزی میتواند در ورای تصور او وجود داشته باشد, و زندگی در جهان هستی میتواند به هر علت در مفهومی والاتر داشته باشد را مسخره میکند.
انسان خودش را عقل کل میداند وبالاتر از همه چیزقرار میدهد. به همین علت هم با ترس و وحشت به مشاهده دنیایی نشسته که با چنین تلقی سلطه جویانه ای برای زندگی سگها محیط مناسب تریست.
واسلاوهاول.وسوسه
تمام نفرتی که از تو دارم
عشقیست که از تو مانده
دوستت دارمی که هرگز به تو نگفتم
سکوت
تیک تاک عقربه انگشت
بر روی ساعت شقیقه ام
نامم چه بود؟ و راهم چه؟
هان؛
من شکست اندوه توام در غربت
من نوستالوژی از یاد رفته توام.
و نیازی به من نیست مرا
زیرا من آن عمل تقبیح شده توام
که هیچ مصلحتی در نظام عشق تو ندیدم
من با نیاز به نماز
به ناز، ناز نگاهت زنده ام
و گاه به گاه در نگاهت
اندازه میبینم عشق را
و مشق میکنم نام تو را
هر لحظه m.j
آزادی آی آزادی
کجایی کز نقش صورتت
تنها سایه روشنی پیداست در تاریکی
با پوزخندی تهوع آور.
آزادی تو آزادی
و من اسیر
اسیر آن چشمان شهوت انگیزت.(m.j)
|
|
امروز عروسی من با توست ای خوبی، تو خوبی
تو خو گرفته ای به بی
ای پیشوند فقدان
تو به خودت هم خیانت می ورزی
توبلندترین داستان کوتاهی هستی
که احمق وار خوانده امت تا به کنون
آه هللویا.
نیازت دارم خواب، خوب؟
لالالا، چقدر چرت گل پونه
هنوزم رنگ سیلی هست روی گونه
لالالا چقدر تلخه،
چه قدر تلخه؟ (m.j)
این شعر در تاریخ ١٩ خرداد در این وبلاگ منتشر شد که اشتباها حذف شد
امشب دوباره گذاشتمش(با عرض پوزش)
|
|
به جنگ با تو داده بودم تن
تن به تن
در خواب، خوابی خوب
همچو شتر میبوسیدم
لبت را مگس وار
بازوانم پر از عشق بود
داغ بودم و تشنه
در چشمانم آتشی گرگر میکرد
ویرانگر
به مانند فندکی برای پایپ.
یک چیز تگرگی میخواستم،
سرد مثل نگاهت.
تمام بدنم قالب اندام تو بود
اما تو همچو کیکی سرد
از این قالب بودی جدا.
خیره بودم به رد پاهای تو
که کم کم پر میشد
از خاک بادی وراج
(m.j)
دوست دارم بگریم
و گریه کنم در گرداگرد این تنگترین دایره
و بخندم در گریه تو
اما تلخ،
کمی بیشتر از عاشقانه.
ناخنت را به من بده تا بلاکم آنرا
به رنگ آسمان.
و بده به من لب
تا لبت را بروژم به رنگ کبودی فشار لبم.
چشمانت را به من بسپار
تا بلنزم سپیدی چشمت را،
به سرخی شبگریه هایم.
سینه ات مال من است،
نه برای شیر فرزندم:
که سپری سازم فولاد شکن.
نامم اما از آن توست
که هرچه گویی به ز آن تویی
ای عشق نا دیده من
زنده ام،
شاید.
(همگی ببخشید)
بارون؟ ها ها باران؟
دوستش دارم اما پشت شیشه.
فقط بویش را
آنهم در پس اوهام خویش
به سراغ من اگر می آیید
جرعه ای مرگ بیاورید
فقط همین
صدای خش خش جاروب نیمه شب،
رفتگر شاید بردت برون از هزارتوی ماتم ها
شاید این ناله ها ازدل دیگریست در دل تو،
اینگونه دل ها زنجیر به هم،اینگونه در دیگری.
وقتی درد تو را پدر گریست،
لرزش چشمانش،
آسمان ساکت بود؟
میپیچد مثل جنون، بودن و دیدن،
رفتنی در کار است؟
ایمان زخمی توشه دلهامان،
چه خوش کارزار است مرد را
با صلابت امواج.
شعری از: ابراهیم زنجانی
← صفحه بعد