پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

عاشقانه
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

آغوشت را 

به پهنای تمام شبهایم باز کن 

 برای همه تن و دل خستگیهایم

و چشمانت را به من هدیه بده

تا آرزوهایم را ببینم

دستهایت را به سویم دراز کن

تا جاودانه از تو بنویسم

قلبت را به من بسپار

قبل از آنکه قلبم مرده باشد

پاهایت را کمی به من بده

تا به سوی تو آیم

و بوسه ای از جنس باران بر لبم بنشان

زیرا که من تشنه ام (m.j) 

 


 
 
زندگی 2
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

...سلام ای گور تازه, ای دوست جدید

ای که میتوان درون توصادقانه گریست 

از مرگ صداقت,

سلام دنیای بی پیرایه: 

دنیای احمقانه من

من سالها انتظارت داشته ام

در پس بهترین اوقات,

سلام مرگ باورم 

گرچه منتظر عدمت بودم اما چه زود آمدی

چه زود رخ نمایان کردی 

دمت,دمادم گرم که صادقی,

  سلام ابدیت زیبای من

من همیشه به دیدارت وفا نگه داشته ام(m.j)


 
 
دیده
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
 

به تصویری موهوم مینگرم

در چشم اژدهایی کرم گونه:

تصویر مردی رو به زوال

بنده ای که پشت به خدایش نشسته

لاشه خوری که منقارش را عطر میزند

چراغی که از آن تاریکی میتراود

کفتاری که گوشت جفتش را نشخوار میکند

و پیله ابریشمی که از آن گرگ زاده شودm.j


 
 
زندگی 1
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤
 

من به مرگی ناخواسته سلام میکنم

و به پابوس گوری میروم

که پیشاپیش از عرق گورکنی شریف

نمناک گشته

و کرمهایی که پیشبند بسته

و چنگال و چاقو به دست

انتظار مرا میکشند

وتاریکی ابدی که خوشآمد خواهد گفت

 و خاکی که تا همیشه

صمیمانه مرا در آغوش خواهد فشرد

چه زیبا خواهم بود وقتی که هیچ از من نماند...

m.j