پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

برای تو که نیستی
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

میدونی چند تا دوست دارم؟:

...خیلی بیشتر

تو چند تا دوستم داری؟:

خوب، خیلی کمتر

میدونی چقدر برات میمیرم؟:

از تو بیشتر

تو چند تا چی؟

راست گفتن بهتره

تو واسه زنده بودنی نه واسه مردن

ای تمام زندگی من

میدونی؟

 نه هیچی نمیدونی

 من چقدر با تو متفاوتم.

ما مکمل همیم.

من برای موندن، که برای تو بمیرم

و تو برای مردن، که جاودانه برای من زندگی کنی

 به دور از غلنبه کلمات سلنبه

و من که با تو و تو که بامن و و و...

(m.j)


 
 
مرکب سبز
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
 

میخواستم دیگه هیچی ننویسم و تو تنهاییام با خمودگی فرو برم

دیگه حرفی نزنم و هیچی نشنوم

نمیدونم نمیدونم چی بگم مثل همیشه

مدتیه منتظر یه اتفاق قشنگم که نمیفته تازه بدتر هم میشه

البته یه اتفاق خیلی خیلی قشنگ برام افتاد:

 محبت ولطف شما دوستای خوبم که شامل حال من شد

واقعا از همتون متشکر وممنونم

 

نوشته با مرکب سبز

 

 مرکب سبز باغها، جنگل و مزارع پدید می آورد:

درختان را مملو از برگها

-که حروف آنها آواز سر میدهند-

کلمات را

که خود درختانند

عبارات را

گونه صور فلکی.

بازوان،کمر،گلو،سینه

پیشانی ای که به پاکی دریاست

قفای گردن تو

جنگلی در پائیز

دندانهایی که سبزه ای را در میان گرفته اند

اندام تو از پندارهای سبز مرصع است

همچون پیکر درختی

مستور در جوانه های سبز

به داغ میاندیش

کوچک است و تابناک

به آسمان نگاه کن

و به خالکوبی سبز رنگ ستارگان.

                                     اکتاو یو پاز    


 
 
 
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
 

دیگه نمیخوام هیچ مطلبی بزارم  


 
 
حنا دختری در پارلمان 3
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

نمیدونم مدتها یا مدتی از این ماجراها گذشت من  که دیگه همه چیز و فراموش کرده بودم یا شایدم فکر میکردم که فراموش کردم

نمیدونم کجای زمان بودم خسته بودم؟ 

دلم خیلی گرفته بود؟ 

شایدم خیلی وقت بود که مرده بودم ؟

نمیدونم به خدا نمیدونم  داشتم تو کوچه ها پرسه میزدم که یهو دیدم مردم منها که نه  جمع شدن  منم محض رضای خدا که نه  واسه فضولی خودم رفتم جلو ببینم چه خبره البته سرو صدا هم میومد

به جون خودم که اصلا هیچی به جون توام که آدم نیستی  به جون خدا دیدم حنا با آ لفرد دارن دعوا که نه بزن بزن میکنن

منم که این صحنه رو دیدم دیگه هیچی نفهمیدم تا اداره پلیس که دیدم به جای یه شاکی ٢تا شاکی دارم: حنا و آلفرد؟

ای خدا چرا من با این دل پاکم بازم شد چوب...

چقدر خنگید همتون اه: بابا من بازم شدم چوب دو سر گهی

آلفرد شاکی بود که تمام بدنش رو کبود کرده بودم

حنا هم به خاطر این که نذاشتم  آلفرد رو بکشه؟

ای ای ای .... 

الباقی خیلی زود (ببخشید جیش دارم)

m.j


 
 
غیر سیاسی
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
 

لطفا دوستان نظر سیاسی ندهند

چند روزه حال خوشی ندارم تو یاد یکی از بچه های دبیرستانم

خیلی با هم  شوخی میکردیم با هم میز آخر کلاس میشستیم و

سربه سر معلما میذاشتیم زنگ تفریح یواشکی میرفتیم تو پارک شهرآرا و... 

خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم تا چند روز پیش که تو ستون پیدا وپنهان روزنامه   اعتماد  خبر مرگش رو خوندم. 

                        رامین آقازاده قهرمان

اون چهارمین قربانی بازداشتگاه کهریزک بود که خبر مرگش به خاطر نداشتن پارتی کلفت تا الان درز نکرده بود

نمیدونم چی بگم

روحش شاد ویادش جاودان m.j