پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

فر یاد
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
 

عشقم را فریاد نخواهم کرد

زیر لب زمزمه میکنم

و فریاد خواهم کرد:

عاشق نخواهم شد 

حتی به فرشتگان 

اما در درون خود  

بسیار بسیار فرو میریزم 

و در درون تو فریاد میزنم:

مرا کمی دوست داشته باش

(m.j)  


 
 
بدرود
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩
 

به آب بگویید

دیگر به شیر حمام خانه ام نیاید

به نور بگویید

در چراغ اتاقم  بماند 

به رویاها بگویید

دیگر دنبالشان نمیروم 

زیرا که من بسیار مرده ام

من سالها به زیر سخت ترین تازیانه ها

زنده بوده ام

اما اکنون با عطسه یی

آغوش به مرگ گشودم

به یاد استاد مهدی سحابی روحش  شاد و

یادش جاودانه سبز (m.j) 


 
 
حنا دختری در پارلمان: 1
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳
 

حنا رو همه میشناسید و یادتون میاد که تو مزرعه کار میکرد و درس میخوند اما بعد از اون روزا رو فقط من میدونم کجا رفت وحالا چیکار میکنه :

حنا تو مزرعه دیپلم کار ودانش خاگینه پزی رو گرفت و یکسره تا کاردانی پیش رفت

اما در یک اتفاق ناگوار تمام کس و کارش : جناب حضرت  پاکوتاه رو  از دست داد (البته گمش کرد) 

بعد از اون تا مدت مدیدی حنا دچار یاس غیر فلسفی شد که البته با ظهور زورو تا حد زیادی  فروکش کرد...


 
 
no name
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
 

سلام به صبح

سلام به روز پر امید

سلام به تو

سلام به تو ای سپیده

سلام به من 

سلام به من تاریکی

سلام به خوابی که مرا نبینند تا تو

سلام به تو صبح بعد از من

تو آغاز همه کارهایی  

و من پایان تو

و تو آغاز همه خوبیهایی 

و من پایان همه ناپاکیها

آری من پایان روشناییم

و تو آغاز سپیدترین روزها

من پایانم و پایان همه خوبیها

و پایان تمام ک س  و شعرهای تو(m.j)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
باید
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤
 

باید فریاد نزد  باید بود

باید ناله نکرد  باید زیست

باید سخن نشنیدن گرفت

باید هر لحظه چشم بود

باید راهی به آفتاب جست

باید ایستاد و نفس تازه کرد

باید نکشت زنده کرد

شاید باید آید  امید

باید نمرد و باید بود

باید بود و باید بود  (m.j)             


 
 
کیارستمی نیم
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

تو نیکی میکنو در دجله انداز       که جان دارد و جان شیرین خوشست

خوبی که از حد بگذرد                جانم به قربانت ولی حالا چرا

نا برده رنج گنج میسر نمیشود     تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

گر ایزد ببندد ز حکمت دری           همین شش روز و پنج باشد؟باشد

حسنی به مکتب نمیرفت            گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش

تا توانی دلی بدست آور              که حق مسلم ماست

   واقعا از آقای کیارستمی انتظار نمیرفت که حافظ و سعدی را به هر دلیلی به زیاده گویی متهم کنن. گرچه از این ماجرا مدتی میگذرد