پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

حنا دختری در پارلمان 2
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
 

حنا  بعد از اینکه کاردانیشو گرفت کنکور کارشناسی با گرایش سیاسی شرکت کردو قبول شد اما از فرداش با من سر ناسازگاری گذاشت هی بهونه میگرفت، اگه راستشو بخوای تو کلاسای کارشناسی شاگرد یه پسره بود به نام آلفرد که دانشجوی ارشد علوم سیاسی بود البته یه چندوقتی بود که مشکوک بودم و مدام گوشم زنگ میزد 

هی بهونه میگرفت که نه پول و نه سواد درست حسابی داری منم یه روز همه چیو بیخیال شدم و زادم ریز کاسی کوزی همه رو بیجیال سدم(ببخشید اگه اشتباه تایپی دارم واسه اینه که اون موقع خیلی عصبی بودم و همینجوری یادمه)

آخه زور داره دختره دهاتی و آوردم شهر از صبح تا شب مثل اسب کار کردم و خرجش و دادم آخرم اینجوری جوابمو داد چقدر از خودم زدم و به اون دادم دریغ از یه شب یکشنبه که با بچه ها برم دیسکو با دخملا برقصم یا یه گیلاس ویسکی بخورم بی مرام آخرشم یه ماچ خشک و خالی نداد چه برسه به...

وای خدا چقد مستم الهی الهی... باشه ماهم خدایی داریم من اینهمه دوسش داشتم اصلا واسش میمردم حاضر بودم واسه یه نگاهش جونمو بدم اما اون همین که کالاسکش از پل گذشت ما رو هوتوتو

 آخ حنا حنا چی گیرت اومد از اینکه منو اینجوری خوارم کردی اما من همینجوری ولت نیمیکونم به قول گوته: اگه عشق همینه اگه زندگی اینه نمیخوام چشمام دنیارو ببینه.... 


 
 
پوچ
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
 

زمان حال و پی در پی آمدن لحظه های زمان حال

در برابر یک روح با شعور

آرزو و ایده آل انسان پوچ است.

همیشه روزهایی هست که انسان  در آن کسانی را که

دوست می داشته است

بیگانه می یابد.

(آلبر کامو)


 
 
راه نو
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

پیروزی

آغاز راه ماست


 
 
به نام پدر
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧
 

وقتی که بچه بودیم به نظرمون بهترین و بزرگترین مرد روی زمین پدرمون بود همیشه      دوست داشتیم درست مثل اون باشیم حتی اگه کسی میگفت شبیه پدرتی کلی         ذوق می کردیم یا اگه یه روز می اومد مدرسه دنبالمون با افتخار به همه نشونش         میدادیم  امروز پدر محسن یکی از بهترین دوستامو به خاک سپردیم                           

حاجی اصفهانی یه مرد واقعا دوست داشتنی بود با اینکه زیاد نمیدیدمش اما جاش واسه ما که خیلی خالیه                                                                             

روحش شاد و یادش ماندگار باد                                                                    


 
 
برای تو
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

این روزا خیلی خسته ام داغون و خراب نمیدونم از همین حرفای کلیشه ای

 مغزم (اگه هنوز سر جاش باشه) دیگه کار نمیکنه هطا(حتی) اسم خودمو اشتباه مینویسم

یا امروز که اعتماد تیتر زده بود:پایان زندگی پر ماجرای

علی کردان

 انگار که یه موجود بی اهمیت مثل استانیس لاوسکی یا شوپن یا همین داش بامداد خودمون ریغ (یا ریق نمیدونم) رحمتو سر کشیده  اصلا خوشحال نشدم

فقط یاد دو سال پیش افتادم که زیر نم نم بارون تو حیاط واقعا با صفای بیمارستان مسیح دانشوری چه شبی رو صبح کردم 

خلاصه هنگم نه میتونم حرف بزنم نه میتونم بنویسمکلافه

(m.j)