پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

ایمان زخمی
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱
 

صدای خش خش جاروب نیمه شب،

رفتگر شاید بردت برون از هزارتوی ماتم ها

شاید این ناله ها  ازدل دیگریست در دل تو،

اینگونه دل ها زنجیر به هم،اینگونه در دیگری.

وقتی درد تو را پدر گریست،

لرزش چشمانش،

آسمان ساکت بود؟

میپیچد مثل جنون، بودن و دیدن،

رفتنی در کار است؟  

ایمان زخمی توشه دلهامان،

چه خوش کارزار است مرد را

با صلابت امواج.

 

                 شعری از:  ابراهیم زنجانی


 
 
عارفانه 3
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧
 

چه میپنداری مرا؟

دانی در کجای این کوه بی سرزمین ایستاده ام؟

نه، از ترس نشسته ام

و به هرزه علفها آویزان. 

دستانم بوی نان نمیدهد

از خنثی کمی کمترم

نامم را هم آنها انتخاب کرده اند

در س-ک-س من

حتی بوسه ای نخواهی یافت

و از هجوم هجو دوستت دارم های زیر لحافی

خبری نیست

دانی که چقدر تنهایم؟

(m.j)


 
 
عارفانه 2
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
 

آ آه

سرم به دوار افتاده

دهانم به خشکزار میماند

هوم

گردنم یا به جلو میرود

نه نه،نه به عقب

سینه ام پر خلط است

در شکمم هیاهوست

کشاله رانهایم

یا رانهای کشاله ام

یا کشاله های رانم

در انقباضی سخت کشنده

       اوف

ای وای و صد آخ واژنم

دارم عشق میزایم

دارم میزایم عشق را چه دردناک

و ای عشق تو

به مانند فرزندی نا خلف

ترکم خواهی کرد

و توبیخ:

زچه رو زاییدی مرا

چون ناتوانی در روزمرگیم

(m.j)


 
 
به همین راحتی
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

آخرین تندیس دزدیده شده

آخرین تندیس دزدیده شده


 
 
عارفانه (1)
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
 

به من "داد"هدیه داد، بامداد

آی زبل خان دستان درازت را کن دراز

و حیوانی چون من بشکار

تا از البسه زیر من

دستمالی تهیه کنی برای تعرق سرت

های های زبل خان سردار کل قوچان.

نیستم، میدانی؟:

 در خانه

هستم، چه میدانی؟:

 در پست ترین روسپیخانه این شهر 

در دل شب 

در میان نوازشهای عاشقانه باد، که نه:

دستهای پر بوسه خورده زنی

که دستهایش بوی دهان مردانی ابله میدهد

همچو من: ابه له

بیا اینجا فقط جای تو خالیست.

آخ بامداد کجایی که:

صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته

کودکی صد ساله بودم

فقط بودم، و بودم،به سختی   (m.j)

 


 
 
حنا دختری در پارلمان(6)
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

آره ما هوایی رفتیم هاوایی، هوا شرجی بود و گرم اما خیلی خوش گذشت از در هتل که رفتیم تو یه پسر بچه سیاه سوخته پرید جلومون و چمدونامونو از تاکسی قاپید، من همینجور مات نگاش کردم مونده بودم: این بادمجون با پوست خورده بود که اینقدر سیاهه یا خودشو واکس زده بود نمیدونم شایدم مامانش اینقدر زده بودش که سیاه و کبود شده بود  وقتی هم که خندید تو دهنش به اندازه سه تا کوروکودیل دندون بود.

شبا کنار ساحل حال و هوای دیگه ای بود البته ما بیشتر قدم میزدیم اما یه شب حنا سردرد عجیبی گرفت که به ناچار با چند تا مسکن خیلی قوی ١۵ساعت خوابید فکر کنم هاوایی زده شده بود، منم از فرصت استفاده کردم و رفتم ساحل و با این دخترای مایو پوش حسابی رقصیدم و ... حالا بندریا آهان بیا... با خودم قرار گذاشتم حتما یه بار برای کار تنهایی بیام اینجا، دستا تو هوا بالا بلرزون سینه رو یالا....

اما وقتی رفتم هتل و چشمای بسته حنار و دیدم کلی پشیمون شدم و با گریه شروع کردم واسش خوندن:

حنا خانوم، ابرو کمون

 میخوام بیام دمه خونتون

حرف بزنم با باباتون....

اینم عکس یادگاری:

ogi7jpn9z64yr0ah0prz.jpg    (m.j)