پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

اشک
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

دوست دارم بگریم

 به گذشته پر گریه باران

به چشمان پر پینه آفتاب

دوست دارم بگریم

به لبان ترک خورده بیابان

به تب یخ بسته شب

دوست دارم بخندم

به حال زار خوشبختی

(m.j)


 
 
دیو
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢
 

دیگه توشهردلم خونۀ مهتاب نیست

 توی این شعر سیام دختر آفتاب نیست

حتی پشت پلک من تصویرآواره

آخه شهر پریا وسطش دیواره:

وسط شهر پریا یه نازپری نشسته بود

میون قلب نازپری یه عالم غم نشسته بود

 

غمش رو وقتی دیدم

دوون دوون دویدم

دیو سیاه و دیدم

واسش نشون کشیدم

 

گفتمش دل سیاهت

با دست پر گناهت

چشمای زشت و اخموت

سینۀ زشت و پر موت

 

چی کرده که نازپری

هی میباره شرشری

بارون اشک وغصه؟

برام بگو این قصه

گفتش:

 دل سیاهم 

دستای پر گناهم

با این صورت زشتم

با این ذات پلشتم

یه روزی مال اون بود

تو پروبال اون بود

 

تا اونو من میدیدم 

گل جلو پاش میچیدم

زندگیمو میباختم

هرچی می خواست می ساختم

هر وقت میگفت می مردم

دلمو واسش می بردم

 

اما یه روز نازپری

تنهام گذاشت و رفتش

رفتش و بر نگشتش

 

خبر رسید:

نازپری

رفته پیش غریبه

دلش پراز فریبه

 

ناز پری دل میبره

غریبه ناز میخره

نازپری دلش رو میده

غریبه پولش رو میده

 

غریبه میگه اون بالا

بالای شهر پریا

برات یه قصر میسازم

بهت دلمو میبازم

اگه بیای اینور نهر پریا

میکنمت سرور شهر پریا

هرچی بخوای میارمت

بالای سر میزارمت

 

گفتمش:

همش دروغه

چشاش چه بی فروغه

غریبه دلش سیاهه

چشاش فریب ماهه

 

اما میگفت نازپری

با خلق زشت و جری:

کجاست آبت کجاست نونت؟

کجاست درد بی درمونت؟

 

وقتی اینو شنیدم

از جا یهو جهیدم

خط و نشون کشیدم

دیوشدم و دویدم

وسط شهر پریا دیوار بلند کشیدم

 

گذشتش و گذشتش

غریبه تنهاش گذاشتش

رفتشو بر نگشتش

 

حالا اون زار و گریون

اونور شهر پریون

همش دعا میکنه

منو صدا میکنه

 

منم دلم سنگ شده

سرم گیج و منگ شده

حالا که صبح منه

میخوام اونم بشکنه

 

میون شهر میرقصم

عشق نمیخوام تو قصم

فقط میخوام نازپری

هی بباره شر شری

تا هردومون بمیریم

شاید تو قصۀ بعد دست همو بگیریم

(m.j)