پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

حنا دختری در پارلمان 3
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

نمیدونم مدتها یا مدتی از این ماجراها گذشت من  که دیگه همه چیز و فراموش کرده بودم یا شایدم فکر میکردم که فراموش کردم

نمیدونم کجای زمان بودم خسته بودم؟ 

دلم خیلی گرفته بود؟ 

شایدم خیلی وقت بود که مرده بودم ؟

نمیدونم به خدا نمیدونم  داشتم تو کوچه ها پرسه میزدم که یهو دیدم مردم منها که نه  جمع شدن  منم محض رضای خدا که نه  واسه فضولی خودم رفتم جلو ببینم چه خبره البته سرو صدا هم میومد

به جون خودم که اصلا هیچی به جون توام که آدم نیستی  به جون خدا دیدم حنا با آ لفرد دارن دعوا که نه بزن بزن میکنن

منم که این صحنه رو دیدم دیگه هیچی نفهمیدم تا اداره پلیس که دیدم به جای یه شاکی ٢تا شاکی دارم: حنا و آلفرد؟

ای خدا چرا من با این دل پاکم بازم شد چوب...

چقدر خنگید همتون اه: بابا من بازم شدم چوب دو سر گهی

آلفرد شاکی بود که تمام بدنش رو کبود کرده بودم

حنا هم به خاطر این که نذاشتم  آلفرد رو بکشه؟

ای ای ای .... 

الباقی خیلی زود (ببخشید جیش دارم)

m.j