پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

حنا دختری در پارلمان5
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
 

امروز دوشنبه اولین روز هفته من و حنا داریم آماده میشیم تا بریم سر کار چند روزی مرخصی بودیم برای عروسی دوباره ماه بعد میخوایم مرخصی بگیریم واسه ماه عسل (آخ جون) چه حالی میده این مرخصی مخصوصا با حنا جونم.

البته از مرخصی که بیایم کلی کار داریم آخه حنا کاندیدای پارلمان شده منم رئیس ستاد تبلیغاتیشم میخوام شهر رو بترکونم یه کاری میکنم که نفر اول وارد پارلمان بشه، به همه بر و بچه ها سپردم به حنا رای بدن و هرجا که رسیدن الکی ازش تعریف کنن، بهشون قول دادم هر یه نفری رو که بیارن یه گیلاس ویسکی بهشون بدم اگه یه خانواده بیارن یه قوطی و اگه فامیلی بیارن یه شیشه به اضافه استیک برای ٣ نفر.

به چندتا ورزشکار هم قراره پول بدم تا بیان در مورد حنا و سوابق خانوادگیش تعریف کنن اما یادش که میافتم از خنده روده بر میشم آخه حنا که جز من کسی رو نداره خب سیاست هم پدر مادر نداره... وای وای خدا  مردم از بس که خندیدم یاد مراسم عروسیمون افتادم که حنا یه پیر زن از سالمندان آورده بود و به دوستا و همکارش میگفت این مادرمه، اون بنده خدا هم هر دفعه به یه اسمی صداش میکرد : حنا، سفیدآب، سرخاب....

راستی یادم رفت بگم من با حنا ازدواج کردم، عروسیمون هم بد نبود اول رفتیم کلیسا عقد کردیم بعد دوتایی رفتیم زیارت حضرت بابانوئل بعدشم رفتیم سالن تا صبح خوردیم و زدیم و رقصیدیم بعدشم کاملا خصوصیه لطفا فضولی نکنید چون زشته خجالت میکشم

(m.j)