پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

مارمالاد بادمجون
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧
 

اگر من فقط یه روز دختر بودم:

دوست داشتم یه مانتوی سفید بپوشم با گلهای آبی و صورتی،

یه روسری قرمز جیغ که همیشه هم بندازم دور گردنم،یه شلوار گشاد قهوه ای با یه پوتین تیم برلند دم موشی اگر هم نداشتم  یه کیکرز قهوه ای،به به.

تو خیابون پاهامو شل شل بکشم روی زمین یه آدامس اندازه کفش بابام بندازم تو دهنمو هی باد کنم هی بترکونم، به مغازه عروسک فروشی که رسیدم وایسم جلوی ویترین اول خوب عروسکا رو نگاه کنم بعد بروبر به شاگرد مغازه خیره شم وقتی که دیدم اونم منو نگاه میکنه منتظر میشم مغازه خالی بشه اونوقت آدامسمو میچسبونم رو شیشه و میرم (خیلی حال میده)

بعد کنار خیابون میایستم هر ماشینی که صدای دوپس دوپسش از دو فرسخی می اومد و ارتفاعش تا سطح زمین یک سانتیمتر بود یه لبخند بهش میزنم وقتی دیدم یه عالم ماشین وایساده و خیابون بسته شد سوار تاکسی میشم و میرم، هه.

آخیش این مردا حقشونه، همشون عوضین، توشون یه دونه سالم پیدانمیشه فقط دنبال سو استفاده هستن تا بهشونم رو میدی و میخندی پررو میشن وای به وقتی که بفهمن دوسشون داری دیگه خدارو بنده نیستن پدر آدمو در میارن به غلط کردن میندازنت، بابا مردک آشغال به من میگفت حق نداری جلوی پسرداییت بی حجاب باشی آخه یکی نیست بهش بگه چطور خودت با دختر خالت روبوسی میکنی اما من ... ولش کن حمالو، اه یادش میافتم تمام اعصابم میریزه به هم همون بهتر که تموم شد.

  اعصابمو خورد کردید اصلا بقیشو تو دلم میگم

‌‌‌(m.j)