پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

حنا دختری در پارلمان(6)
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠
 

آره ما هوایی رفتیم هاوایی، هوا شرجی بود و گرم اما خیلی خوش گذشت از در هتل که رفتیم تو یه پسر بچه سیاه سوخته پرید جلومون و چمدونامونو از تاکسی قاپید، من همینجور مات نگاش کردم مونده بودم: این بادمجون با پوست خورده بود که اینقدر سیاهه یا خودشو واکس زده بود نمیدونم شایدم مامانش اینقدر زده بودش که سیاه و کبود شده بود  وقتی هم که خندید تو دهنش به اندازه سه تا کوروکودیل دندون بود.

شبا کنار ساحل حال و هوای دیگه ای بود البته ما بیشتر قدم میزدیم اما یه شب حنا سردرد عجیبی گرفت که به ناچار با چند تا مسکن خیلی قوی ١۵ساعت خوابید فکر کنم هاوایی زده شده بود، منم از فرصت استفاده کردم و رفتم ساحل و با این دخترای مایو پوش حسابی رقصیدم و ... حالا بندریا آهان بیا... با خودم قرار گذاشتم حتما یه بار برای کار تنهایی بیام اینجا، دستا تو هوا بالا بلرزون سینه رو یالا....

اما وقتی رفتم هتل و چشمای بسته حنار و دیدم کلی پشیمون شدم و با گریه شروع کردم واسش خوندن:

حنا خانوم، ابرو کمون

 میخوام بیام دمه خونتون

حرف بزنم با باباتون....

اینم عکس یادگاری:

ogi7jpn9z64yr0ah0prz.jpg    (m.j)