پنجره سبز

هیچکدام از نوشته های این وبلاگ سرگذشت من نیست و مخاطب خاص ندارد به جز مواردی که مستقیما نام برده باشم

عارفانه (1)
نویسنده : محمدجعفرنژاد - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
 

به من "داد"هدیه داد، بامداد

آی زبل خان دستان درازت را کن دراز

و حیوانی چون من بشکار

تا از البسه زیر من

دستمالی تهیه کنی برای تعرق سرت

های های زبل خان سردار کل قوچان.

نیستم، میدانی؟:

 در خانه

هستم، چه میدانی؟:

 در پست ترین روسپیخانه این شهر 

در دل شب 

در میان نوازشهای عاشقانه باد، که نه:

دستهای پر بوسه خورده زنی

که دستهایش بوی دهان مردانی ابله میدهد

همچو من: ابه له

بیا اینجا فقط جای تو خالیست.

آخ بامداد کجایی که:

صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته

کودکی صد ساله بودم

فقط بودم، و بودم،به سختی   (m.j)