عارفانه (1)

به من "داد"هدیه داد، بامداد

آی زبل خان دستان درازت را کن دراز

و حیوانی چون من بشکار

تا از البسه زیر من

دستمالی تهیه کنی برای تعرق سرت

های های زبل خان سردار کل قوچان.

نیستم، میدانی؟:

 در خانه

هستم، چه میدانی؟:

 در پست ترین روسپیخانه این شهر 

در دل شب 

در میان نوازشهای عاشقانه باد، که نه:

دستهای پر بوسه خورده زنی

که دستهایش بوی دهان مردانی ابله میدهد

همچو من: ابه له

بیا اینجا فقط جای تو خالیست.

آخ بامداد کجایی که:

صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته

کودکی صد ساله بودم

فقط بودم، و بودم،به سختی   (m.j)

 

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

خدا بفریاد عارفانه 2 برسه .... تن همه شعرا تو گور لرزید[لبخند]

دنیا

[دست][دست][دست] قشنگ بود... میدونم اینجور نوشتن از کجا آب می خوره...می فهمم...فکر کنم...!

ستاره

چه قاطی بود!!!...اما خوشم اومد خصوصا از قسمت تا از البسه زیر من دستمالی تهیه کنی برای تعرق سرت

سحر

درود محمد عزیز...عجب طرح نویی در انداختی... جالب بود...[دست]

این دیواااااااااااااانه است. (هامون)

ابراهیم

این دیوااااااااااااااااااااانه است (هامون مهرجوئی)

سیاوش

و من هنوز در حیرتم که چرا باغچهء خانهء ما سیب نداشت اما انگور داشت[ابله]

فروزان

[قهقهه] خیلییییییییییی با حال بود ، نه ..!!!! خداییش استعدادتون تو این زمینه حرف نداره[قهقهه]

فروزان

شما دست سهرابم از پشت بستین[قهقهه][قهقهه][قهقهه]