حنا دختری در پارلمان 4

آره خلاصه ما چند روزی رو مهمون بازداشتگاه بودیم اون تو یه آدم بسیار شرور بود به نام جیمی که منو خیلی تحت تاثیر قرار داد جوری که حتی طرز صحبت کردنمم عوض شده بود مثلا وقتی منو بردن واسه بازجویی بازپرس گفت: چرا این بنده خدا رو زدی؟ منم گفتم: سی دداچ حخش بوت ما رو زیدیامون غیرت داریم اگه لازم بتونیم بازم میزنیمش 

تا این که مارو بردن دادگاه، تو راهروی دادگاه بودیم که آلفرد رو دیدم بهش گفتم: یا رضایت میدی یا اومدم بیرون منم و تو و یه یه چاقوی ضامن دار، اینو جیمی یادم داد میگفت از فرمولای خودشه اما خالی میبست چون سالها بعد توی یه فیلم ایرانی به نام گوزنها همین جملات رو شنیدم.

تو دادگاه حنا که دلش خوب خنک شده بود رضایت داد آلفرد هم داشت حرف میزد که یه نگاه به حنا کرد یه نگاهم به من بعد گفتش به خاطر خدا رضایت میده، اینو که گفت منم اول با پشت آستینم  موفم رو پاک کردم بعدم با طیب خاطر و کلی غرور یه نیشخند به آلفرد زدم، تو دلم اما عروسی بود کلی جیمی رو دعا کردم واسه این فرمولش همش زیر لب میخوندم:

جیمیه خوب و قشنگم عمرو عزتت زیات

 الهی بدی و ذلت سر دشمنت بیات

اما از دادگاه که اومدیم بیرون اوضاع عوض شد حنا اول کلی حروف درشت بارم کرد و بعد برد خونش اول منو فرستاد حموم گفت حتما صورتتو بتراش، وقتی هم اومدم بیرون یه لیوان شیر داغ بهم منم گفتم: نوکر آبزی، که یهو قرمز شد و داد زد که: این چه طرز حرف زدنه تو چرا اینطوری شدی؟ منم که شیر با لیوان تو گلوم مونده بود همینطور حیرت زده مثل جوجه اژدهایی که تازه سر از تخم درآورده نیگاش میکردم  خلاصه اینقدر گفت و گفت تا آروم شد و جلوم نشست و دستمو گرفت و با مهربونی گفت من همون شخصیت متین قبلیتو دوست دارم به خاطر تو کلی دوندگی کردم تا آلفرد رضایت داد، من به تو خیلی بدی کردم منو میبخشی؟ اجازه میدی جبران کنم؟ بیا مثل قدیما با هم باشیم....

بعدم یه بوس آبدار از رو لبام کردماچ

هنگ کرده بودم، باورم نمیشد: خدایا من؟ اینجا ؟ این بچه رو...

بعدش واسش ترانه خوندم:

هستی حنا حنا حنا حنا       واسه تو میخرم....(m.j) 

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسماعیل

[نیشخند]....بابا دست از سر این حنا بردار....شنیدم این آلفرد بیچاره 45 بار رفته خواستگاری و جواب نه شنیده....نا امید نا امید بوده که اومد دم خونه حنا ...و حنا تا دیدتش گفته بله...حالا این بله رو به چه دلیل تو بار اول گفته....خدا میدونه و خودش... ولی شمام بی خیال شون بیا شروع کن....فقط باید 45 تا دسته گل و 45 کیلو شیرینی بگیری.....باور کن قبل از 45 بار حتما میشه...بیریم....منم باهات میام ریفیق جون[ماچ][گل][نیشخند]

فریاد بی صدا

سلام دوست عزیز طنز جالبی بود خیلی فوق العاد نوشتین میشد تجسمش کرد موفق باشید و مستدام به من هم سری بزنید

آذر یکتا

من خوبم خدا رو شکر بلاخره شما لیلی مجنونا بهم رسیدین از جیمی چه خبر ؟[نیشخند] شماره ای آدرسی ایمیلی ... [نیشخند]

فروزان

تو زندان خوب جو گیر شدی برادر[عینک] جیمی جون چه زود رو اخلاقتون تاثیر گذاشت[خنده] چه شعری ام می خونه واسه حنا جونش[قهقهه]

آذر یکتا

سلام عزیزم راستی دلت خوب شد؟ گرفته بودا؟[گل]

به سراغ من اگر می آیید

سلام آدرس جدید بلاگم www.darvg-toos.persianblog.ir

فروزان

اینم یه شعر با حال واسه حنا خانومتون حنا خانوم دل من یه جای قصه انگار منتظره شما بود پشت در باغ بهار اون همه تاب و انتظار به خاطره شما بود [قهقهه] [قهقهه]

علی سلیمی یکتا

سلام. عجب قلمی داری وقتی می نویسی قشنگ حس می کنم شاید به خاطر نزدیکیمون باشه. نمی دونم ولی با نوشته هات حال می کنم دوست خوبم.