پوچ

به جنگ با تو داده بودم تن

تن به تن

در خواب، خوابی خوب

همچو شتر میبوسیدم

لبت را مگس وار

بازوانم پر از عشق بود

داغ بودم و تشنه

در چشمانم آتشی گرگر میکرد

ویرانگر

به مانند فندکی برای پایپ.

یک چیز تگرگی میخواستم،

سرد مثل نگاهت.

تمام بدنم قالب اندام تو بود

اما تو همچو کیکی سرد

از این قالب بودی جدا.

خیره بودم به رد پاهای تو

که کم کم پر میشد

از خاک بادی وراج

(m.j)

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرستار کوچولو سالی

سلام دوست قدیمی ببخشید اگه یه مدتی نیومدمو بهتون سر نزدم شعر قشنگی بود بیشتر نوشته های نخونده ام رو خوندم دلم خیلی تنگ شده بود برای نوشته هاتون موفق باشید یا حق[گل]

فروزان

یک چیز تگرگی میخواستم سرد مثل نگاهت سلام بزرگوار خواندمش اولش از بعضی از قسمتای شعرتون خنده ام گرفت ولی به آخرش که رسیدم اصلا خنده دار نبود خیلی زیبا بود [دست][دست]

فروزان

سردی نگاهت مه غلیظی شد و در من نشست و من صبحی شدم که خورشید در آن بیدار نشده بود

فروزان

یک چیز تگرگی میخواستم سرد مثل نگاهت از این قسمتش خیلییییییییییی خوشم اومد[دست]

اسماعیل

تولدت مبارک...مارمالاد بادمجون[نیشخند] ان شالله 120 سال زندگی کنی....شادو بی نیاز....[ماچ]

سحر

چه خوب که محمد عزیزم بعد از کلی وقت شعر گذاشته اینجا[لبخند] [گل]

پرستار کوچولو سالی

سلام دوست من. محشره از سبک گفتارتون خیلی خوشم میاد خیلی خوب منتقل کردین حس درونو واسه تولد آدمکمم ممنونم الهی شاد باشید و سلامت. یا حق[گل]

دریا(دریای شرقی)

سلام تولدت مبارک استاد انشالله 1200 سال زنده باشی[گل] ...ببخشید دیر شد ولی برای تولد دوباره هیچوقت دیر نیست[لبخند]

سپیده

نوشته هاتون متفاوت دوسشون دارم