برای تو

این روزا خیلی خسته ام داغون و خراب نمیدونم از همین حرفای کلیشه ای

 مغزم (اگه هنوز سر جاش باشه) دیگه کار نمیکنه هطا(حتی) اسم خودمو اشتباه مینویسم

یا امروز که اعتماد تیتر زده بود:پایان زندگی پر ماجرای

علی کردان

 انگار که یه موجود بی اهمیت مثل استانیس لاوسکی یا شوپن یا همین داش بامداد خودمون ریغ (یا ریق نمیدونم) رحمتو سر کشیده  اصلا خوشحال نشدم

فقط یاد دو سال پیش افتادم که زیر نم نم بارون تو حیاط واقعا با صفای بیمارستان مسیح دانشوری چه شبی رو صبح کردم 

خلاصه هنگم نه میتونم حرف بزنم نه میتونم بنویسمکلافه

(m.j)

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
اسماعیل

دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست... تا نگویند حریفان که تو منظور منی..... هی......[گل]

پنگوئن

خودتو زیاد درگیر نکن برو یه بست بزن درست می شی اگه دوست نداری یه شیشه الکل سفید سر بکش

اسماعیل

پارو بزن...پارو بزن...زندگی رویایی بیش نیست

سیاوش

میگذره این دلخوریا می گذره عمر من و تو بخدا میگذره[گل]

...

آنقدرداغ است بازار مکافات عمل دل اگربینابودهرروز، روزمحشراست